صدای خاموش: زندگی گلبیگم
صدای خاموش: زندگی گل بیگم، داستان زندگی زنی را روایت میکند که با محرومیتها و چالشهای فراوان در جامعه مردسالار افغانستان مواجه است. این اثر، به سختیها و آرزوهای او میپردازد و نشان میدهد که چگونه او با وجود این محرومیتها، امید را در خود حفظ میکند. صدای گل بیگم نمونهای از محرومیت در جامعهای است که صدای زن در آن حرام شرعی و جرم قطعی پنداشته میشود.
م.صالح پور
داستانی را که در پیش رو دارید، روایت زندگی زنی است به نام گلبیگم. او زنی از یک روستای دورافتاده در افغانستان است که در سایه نابرابریهای اجتماعی و فرهنگی، با مشکلات فراوانی دست و پنجه نرم میکند. گلبیگم از ابتداییترین حقوق انسانی خود محروم است و در دنیایی زندگی میکند که دسترسی به آموزش، به ویژه برای زنان، یک آرزوی دور از دسترس به شمار میآید.
با وجود تمام سختیها و چالشها، گلبیگم برای خانوادهاش میجنگد و در پی یافتن راهی برای بهبود زندگی خود است. داستان او، داستان تمام زنان محروم افغانستان است که زیر بار محدودیتهای بیشمار سنتی و فرهنگی روبرو است.
با خواندن این داستان، با حقیقتهای تلخ و شیرین زندگی گلبیگم آشنا خواهید شد؛ زنی که با تمام ناتوانیهایش، همواره به دنبال نوری در انتهای تونل است. آیا میتوانید در کنار او قدم بردارید و در این سفر پرچالش، قدرت عشق و امید را تجربه کنید.
سفر بر دل خطر

بعد از پیمون 8 ساعت راه با موتر و دو ساعت پیاده روی، سرانجام بالای تپهای رسیدم و نشستم، روبرویم درهای بود که میان کوههای بلند ومرتفع گم شده بود و تنها چیزی که میدیدم تیغه کوههای بلند وصدای بادهای تند و تیرهگی ابرهای آسمان بود. خیلی تشنه و خسته شده بودم اما بدتر از آن اضطراب و ترس از ناشناختهها بیشتر بر من غلبه کرده بود. چه اتفاقاتی قرار است برایم بیفتد؟ نمی دانستم. شنیده بودم که مردم این منطقه در سالهای حکومت جمهوری، همچنان سلاح بر دست داشتن و در رکاب امارت اسلامی میجنگیدند. مردان اینجا در جنگ و دعوا زبانزد خاص و عام بودند و از مردم داستانهای زیادی درباره شان شنیده بودم. با این همه مایل بودم بدانم چه سنتها و فرهنگی بر آنها حاکم است، بهویژه در چنین مناطق دورافتادهای که روابط اجتماعی و حقوقی افراد غالباً بر اساس مصلحتهای قومی تعیین میشود.
مردم اینجا با وجود حاکمیت طالبان، همچنان مسلح بودند. اسم محلی این افراد «قاری و مجاهد صاحب» بودند و هر فردی که سلاح در دست داشتن، به نوعی قدرت در دست داشت: هم پولیس بود، هم حاکم و هم قاضی. این قوانین نانوشتهی امارت اسلامی مرا به شدت نگران کرده بود و بهطور جدی به فکر بازگشت به خانه و کنار خانوادهام بودم. یعنی هر اتفاقی اگر ممکن رخ میداد در آنی لحظه فیصله میشد، بدون اینکه مسئله در کدام مرجع رسمی با صلاحیت بررسی شوند. نگران کننده بود، به حدی که از آمدنم به اینجا پیشیمان شده بودم. با این همه چارهای نداشتم. با تکیه بر سنگی نشسته و دل نگران به ساعتم نگاه کردم، ساعت چهارو نیم عصر را نشان می داد. ناگه متوجه شدم که اطرافم خیلی بیابانی است. وسعت بیانی چنان بود که هیچ ردی از خانه و تردد فردی دیده نمی شد. ترسیدم که مبادا جناوری پیدا شود و به من حمله کند. بنابراین فوراً از جایم بلند شدم و به سمت دره حرکت کردم.
بعد ازپیمودن یک ساعت راه به دهن دره رسیدم، خانههای زیادی به چشمم می خورد، اما سیلابهای فصلی، قریه را از گِل و لای پوشانده بود. در اول دره خانه های زیادی پهلوی هم قرار داشتن. سریع رفتم کمی آب و نانی برایم درخواست کنم. وقتی رسیدم، دیدم که این خانههای کوچک و یک اتاقه، دکان و بازارک این قریه بودند که سیلابها ویران شان کرده بود. تنها چیزی که دیده می شد سیلاب ویرانگر بود که با حجم زیادی از گِل ولای قریه را پوشانده بود. چنان که زمینهای زراعتی ، باغها و بعضی خانهها را کاملاً نابود کرده بود. کمی جلوتر رفتم، حدوداً دوصد متر دورتر از بازارک که چندین مرد با پالتوهای پیچ کرده به دورشان و ریشهای بلند و رنگی کنار دیواری نشسته و باهم حرف می زنند. وقتی نزدشان رسیدم سلام کردم و جواب داد «والیکم وسلام».
گفتم مسافر استم راه درازی را پیموده ام و بسیار خسته شدهام، اگر ممکن است برایم آب و نان بیاورید. بعد از یک مکث کوتا مردی از میان آنها گفت اینجا بنشین تا برایت چایی بیارم. چیزی نگذشت با یک پیاله چای در دست و یک دسترخوان زیر بغلش آوردند و گفت: «اینه وطن دار بیا چایته بخور. البته بخشش باشه که من غذای بهتری برایت نیاوردم. خودت میبینی قریه را سیلاب برده و نزدیک به یک ماه می شود که راههای ارتباطی ما قطع است. ذخایر خوراکی و آزوقه مان را تمام کردهایم. دکانها را سیل برده است. هیچ کسی از ما احوال نمیگیرد، نه دولت داریم و نه کدام موسسهای که به این مردم بیچاره کمک کنند. اینه بگیر زود زود چایته بخور سرد نشه». برایم چای ریخت. دسترخوان را باز کردم که یک پارچه نان وطنی با یک طراحی خاص کشیده شده است. احتمالاً از گندم همان منطقه بود. نان را پارچه کردم و چند تکه ازش خوردم و سیر شدم. نان وطنی هضمش برایم سنگینی میکرد و به چند لقمه بسنده کردم.
مردی کلان سالی که در میان آنها بود بعد از ختم چای ازم پرسید: «خو وطندار بگو اسمت چیه؟ اسمم را بهش گفتم. گفت از کجا استی؟». گفتم از کابل. گفت هزاره استی؟ گفتم بلی. زیر زبانش باخود نشخوار کرد و بازهم پرسید چهکاره استی و کجا میروی؟ گفتم: «من از طرف موسسه.... (یک موسسه را از پیش خود نام گرفتم) برای بازدید از سیلابهای این منطقه آمدهام». (به این دلیل خودم را بازدید کننده معرفی کردم که هیچ دلیل دیگری برای آمدنم نمی توانستم ارائه کنم. زیرا اگر واقعیتش را می گفتم که من بخاطر تهیه گزارش از نقض شدید حقوق زنان ، آزار و شکنجه آنها آمدهام، درجا مرا به اتهام متجاوز به ناموس و جاسوس خارجیها گفته می کشتن. هرچند از بهانهای که کرده بودم پشیمان بودم چون از نظر اخلاقی کاملا نادرست بود اما غیر آن هیچ راهی دیگری نداشتم). گفت: «خو تو انجنیرهستی؟» گفتم: نه حاجی کاکا انجنیر نیستم، فقط یک بازدید از خسارات سیلابها میکنم و گزارش آن را به مرکز میدهم تا توجه صورت گیرد. گفت: «کار تو همین است؟» گفتم: بلی. گفت: «کار خیر است خداوند تو را اجر دهد». گفتم: آمین.
پرسیدم ببخشید میشه اسم شما را بدانم؟ گفت: «اسم من مولوی اجودالله است». و ادامه داد... شب شده کدام جای داری بروی؟ گفتم نه جایی ندارم. دو فرد که پهلویش بود با ما خداحافظی کردند و رفتن. مولوی اجودالله گفت: « امشب تو را به یک شرط جای می دهم که بامن همکاری کنی». گفتم چه همکاریای؟ گفت: «برایم کمک بگیری». گفتم اشکال نداره من در حد توانم با شما و مردم تان همکاری میکنم، برای همین کار اینجا آمدهام. وقتی به این وظعیت می بینم واقعاً مستحق استید و دولت امارت اسلامی برشما بی توجهی کرده است. فوراً در گلایه از امارت اسلامی برآمد. گفت: «هی وروره! 25 سال جهاد کردم و سه برادر و دو فرزندم را در راه جهاد از دست دادم و شهید شدن اما امارت که با خون ما به اینجا رسیده، امروز طرف ما نگاه نمی کند. از امارت بسیار خفه استیم، این نه در شریعت است و نه در مسلمانی». سرم را به نشانی تاَیید تکان دادم و چیزی نگفتم. او گفت: «ناوقت شده گپا زیاد است من اتاق شبباش ندارم یک مهمان خانه داشتم آن را میبینی که سیل برده . بیاخیر باشد بریم آن گوشه خانه برایت جای بهتری آماده میکنم. رفتیم و نشستیم».
بعد از صرف غذای شام، پرسوجو و قصههای مولوی اجودالله تا نصف شب ادامه یافت اما آنچه که بدست آمد این بود که توافق کردیم درعوض اینکه من لیست خانواده او و اقاربش را در جمع افراد مستحق برای کمک بگیرم او زمینه این را برایم فراهم کند تا با چند خانم بی سرپرست و آسیب دیده قریه ملاقات کنم. خوشحال بودم که برنامه درست پیش می رود. صبح شد و مولوی به سلامم آمد. باهم صبحانه را خوردیم با شیر و قیماق بسیار بامزه وطنی که هنوزم مزهاش باقی است. مولوی گفت: «مردم قریه را به مسجد جمع می کنم یکبار باهم گپ بزنیم». گفتم اشکال نداره. نیم ساعت بعد رفتیم مسجد مردم آهسته آهسته جمع شدن و لیست افراد متضرر را به من دادند، تا قبل عصر آن روز همه پراکنده شدن. من ماندم و مولوی اجودالله.
گل بیگم مقابلم نشسته بود، با دستهای پینهبسته و چشمانی که هیچگاه بویی از شادی نبردهاند، روی تکه فرش خاکگرفتهی خانهاش نشسته بود. وقتی برای اولین بار صدایش را شنیدم، صدایش سرد و بیروح بود، صدایی که گویی از اعماق سالها سکوت و درد برمیخاست. صدای زنی بود که عمری است با کسی حرف نزده است. صدای که شاید روزی میتوانستند از زندگی طلبی داشته باشند، اما اکنون خاموش اند. خاموشیای که دیگر از سر ناچاری نبود، بلکه از جنس پذیرش، از جنس تسلیم شدن به تقدیری تلخ و غیرقابل تغییر بود.
گل بیگم، ۲۰ سال است که در این خانه زندگی میکند. خانهای که هیچ شبیه خانهای که روزی در ذهنش برای خود تصور کرده بود، نیست. او را در سن کم، در سنی که شاید حتی هنوز کودکیهایش را کامل نکرده بود، به زور به نکاح مردی آورده بودن و آن مرد تنها چیزی که به او داده بودند، تسلیم و اجبار بود. هیچ اختیاری نداشت. نه بر زندگیاش نه بر بدنش، و نه حتی بر فکر و خیالهایش.
او از قوم هزاره است. در قریهای دورافتاده که قوانین نانوشته فرهنگی و قومی بر همهچیز چیرهاند. گل بیگم میگوید که از روزی که پایش را از خانه پدری بیرون گذاشت، دیگر هرگز بازنگشته است. او میگوید چند سال پیش که شوهرم زنده بود، یک روز احوال رسید که مادرم مریض است و از من خواسته بود تا به عیادتش بروم. از شوهرم در خواست کردم که به من اجازه دهد احوالگیر مادرم بروم. انتطار داشتم اجازه می دهد و هردو باهم میرویم اما با دشنامهای فراوان او روبرو شدم. به من گفت:«تنها جنازهات میتواند به خانه پدرت بازگردد. در قبیله ما زن حق ندارد از خانه بیرون برآید و آنوقت تو میگویی من به خانه پدرم میروم؟ جواب مردم قریه را چه دهم؟ مردم به من چه خاد گفتن! زنکه تو می خواهی با آبرو حیثیت من بازی کنی؟ نه اصلاً اجازه نداری. هیچ جا نمیروی و حق نداری پایت را از خانه بیرون بمانی». اسرار کردم و دلیل آوردم اما در جوابم گفت: «حرف اول و آخرم همان است که گفتم فقط جنازه ات می تواند از این خانه بیرون برآید».
برای گل بیگم، این جمله چیزی بیش از یک تهدید بود. این جمله قانونی نانوشتهای بود که سالها پیش از او، برای زنانی مثل او نوشته شده بود. زنانی که به محض ازدواج، دیگر هیچ حقی برای خود نمیشناختند. زنی که روزی در حیاط خانه پدریاش میدوید و صدای خندههایش فضای خانه را پر میکرد، حالا تنها بازماندهای است از دنیایی که هرگز به آن بازنمیگردد. گویی دنیای کودکی و آزادیهای محدودش، تنها یک رویا بوده است. رویایی انگار که هیچگاه واقعی نبوده.
گل بیگم سواد ندارد. هیچگاه فرصتی برایش فراهم نشد که کتابی را ورق بزند یا حتی نام خود را بنویسد. تمام دنیای او محصور در چهاردیواری خانهاش و دشتهای خشک و خالی اطراف قریهاش گذشته است. هیچکس برای او از دنیای بیرون سخن نگفته، و حتی اگر هم سخنی بود، او هیچ امکانی برای تجربهاش نداشت. دنیای او، شوهرش بود؛ مردی که بر زندگی او تسلط داشت و تمام تصمیمات را برایش میگرفت.
در ۲۰ سال زندگی مشترک، گل بیگم تنها سه دختر به دنیا آورده بود. دخترانی که شاید تنها دل خوشی زندگی او بودهاند. اما حتی این خوشیها نیز به زودی خاموش شدن. دختر اولش بر اثر بیماری فوت میکند و گل بیگم با مرگ دخترش صحت روانی خود را از دست میدهد و دختر دومش را در ۱۶ سالگی به زور به نکاح مردی از قوم پشتون درآورده اند. باز هم هیچ اختیاری نبود. دختر بیگم، همان سرنوشتی را تجربه کرد که خود او در کودکی به آن محکوم شده بود. زندگی، همان تکرار تلخ تقدیر بود. دختر سومش، هنوز در خانه است. اما گل بیگم میداند که سرنوشت او نیز از این مسیر نخواهد گریخت.
در این قریه، فرهنگ و سنتهایی به شدت سفت و سخت حاکماند. هیچکس جرئت ندارد که به قوانین نانوشته این جامعه سنتی اعتراض کند. همه چیز از پیش تعیین شده است. هر زنی، به محض تولد، میداند که سرنوشتش در دستان دیگران است. گل بیگم نیز از همان ابتدا میدانست که هیچ حق انتخابی ندارد. او به زندگی همچون تقدیری از پیش نوشته شده نگاه میکند. انگار که هیچگاه سوالی در ذهنش نبوده، هیچگاه خواستهای نداشته. یا شاید هم داشته، اما خیلی زود، یاد گرفته که آنها را در خود دفن کند.
گل بیگم روبرویم نشسته بود. به او گفتم: «گل بیگم! من اینجا آمدهام تا صدای محرومیت تو باشم. هرچند حق شما خیلی بیشتر از این چیزا است. اما فعلا روی دستم هیچی ندارم که به تو کمک کنم. با این همه آیا می خواهی که صدای تو صدای زنان محروم دیگر هم شوند؟» در جوابم گفت: بلی. گفتم: پس یک لطف کنید که به سوالات من صادقانه پاسخ دهید. یعنی آنچه را که بر شما رفته است. از زندگی تان، از آزادی تان، از حقوق تان، از آنچه تا امروز دیده و تجربه کرده اید.
گل بیگم با چشمان غمگین و صدایی لرزان ادامه داد: «هر روز من مجبور بودم برای شوهرم و خانوادهاش کار کنم. در طول روز، هیچ فرصتی برای خودم نداشتم. حتی اگر هم میخواستم کاری برای خودم انجام دهم، اجازۀ این کار را نداشتم. تنها وظیفهام این بود که از بچهها مراقبت کنم و کارهای خانه را انجام دهم».
او به یاد میآورد که در سالهای اول ازدواجش، بسیاری از شبها را با گریه و اندوه سپری کرده است. او هیچ وقت نتوانست با خانوادهاش تماس بگیرد یا حتی در مورد مشکلاتش با کسی صحبت کند. به همین خاطر، احساس تنهایی و بیکسی او را به سمت افسردگی شدید کشانده بود.
وقتی که گل بیگم از فرزندانش صحبت میکند، اشک در چشمانش جمع میشود. دختر بزرگش که بر اثر بیماری جان باخته بود، برای او به قدری دردناک بود که هر بار یادش میآید، احساس میکند که قلبش تکهتکه میشود. «من هرگز نتوانستم به او بگویم که چقدر دوستش دارم و چقدر برایش تلاش کردهام. او تمام آرزوهای من بود. اما حالا او رفته و من هیچ چیزی ندارم».
او با چشمان اشک آلودش به من نگاه میکرد و میگفت: «شما نمیدانید چه بر من گذشته است. ما از صبح تا شب تنها زندهایم، بدون هیچگونه حمایتی. نه دولت به ما توجه میکند و نه کسی به فکر ماست. همه به فکر خودشان هستند و ما تنها یک نقطه فراموششده در این دنیای بزرگ هستیم».
بعد از این صحبتها، گل بیگم به من گفت که چگونه در سالهای اخیر، پس از تسلط طالبان بر افغانستان، وضعیت زنان به شدت بدتر شده است. او تأکید نمود که با وجود قوانین جدید، بسیاری از مردان در مناطق دورافتاده همچنان به روشهای قدیمی و مردسالارانه ادامه میدهند. «هر روز میبینم که مردان با زنان مانند یک کالا رفتار میکنند. آنها حق هیچ انتخابی ندارند و تنها به عنوان وسیلهای برای تولید مثل شناخته میشوند».
گل بیگم از یک همسایهاش به نام «ریحانه» صحبت نمود که او نیز مانند او در شرایط مشابهی زندگی میکند. ریحانه، همسر یک مرد خشن و مستبد است که هر روز او را تحت شکنجه قرار میدهد و به او اجازه نمیدهد از خانه بیرون برود. «ریحانه همیشه به من میگوید که میخواهد از این زندگی فرار کند، اما او نمیتواند. او میترسد که شوهرش او را بکشد یا به مکانهای دورافتادهای بفرستد».
چهره گل بیگم نشاندهندهی غم و ناامیدی اوست. او به من میگوید که هیچ راهی برای فرار از این وضعیت ندارد. او از ترس برای امنیت فرزندانش، نمیتواند دربارهی آرزوهایش با کسی صحبت کند. «من تنها میتوانم دعا کنم که یکی از روزها این شرایط تغییر کند و ما بتوانیم زندگی بهتری داشته باشیم».
گل بیگم با نگاهی ناامیدانه به دور و برش اشاره کرد و گفت: «این خانه، زندان من است. این دیوارها هر روز مرا به یاد عذاب و دردهایی میاندازند که باید تحمل کنم» او با حرکتی دستش را به سمت دیوار گِلی خانهاش دراز کرد و ادامه داد: «شاید هیچکس نتواند این حس را درک کند، اما من با این دیوارها حرف میزنم، من با این خاکها درد و رنجهایم را تقسیم میکنم».
به او نگاه کردم؛ در آن چشمان تیره، میتوانستم احساس درد و تسلیم را ببینم. او داستان زندگیاش را ادامه داد و گفت: «من هر روز صبح با امید به زندگی بیدار میشوم که شاید روزی تغییر کند، اما هر روز فقط به دیوارهای این خانه خیره میشوم و صدای کمرنگی از درونم میگوید: ‘دیگر امیدی نیست».
در باره شوهرش پرسیدم. گفت در جنگ با دولت جمهوری شهید شد. او در ادامه گفت: «شوهرم به شدت خشن و بیرحم بود. هر بار که به او میگفتم که نمیخواهم کاری انجام دهم، او با عصبانیت و خشونت به من پاسخ میداد. این تنها چیزی بود که از او یاد گرفتم، ترس و سکوت. من هیچگاه نمیتوانستم به او بگویم که چه حسی دارم، چون میدانستم که به شدت مجازات میشوم».
گل بیگم با دستانش صورتش را پوشاند و با صدایی لرزان گفت: «روزهایی بود که از دردهای جسمی و روحی به شدت رنج میبردم، اما هیچکس به من اهمیت نمیداد. هیچکس نمیدانست که من چه میکشم. من فقط یک زن بودم، زنی که برای دیگران هیچ ارزشی نداشت».
وقتی از زندگیاش بیشتر پرسیدم، گفت: «اینجا همه چیز دست مردهاست. ما زنها فقط برای کارهای خانهایم. نمیدانی چقدر سختی کشیدم. هیچوقت نمیگذاشتند چیزی یاد بگیرم. حتی سواد خواندن و نوشتن هم ندارم. چی دارم بگویم؟ زندگی من همیشه همین بوده».
گل بیگم هر روز با سنتها و قیودات دست و پنجه نرم کرده بود. از روزی که به زور به شوهر داده شده بود تا امروز، همیشه در قفسی از قوانین نانوشته اسیر بود. قوانین مردانهای که نه او، نه دخترش و نه هیچ زن دیگری در این قریه نمیتوانست آنها را بشکند.
پرسیدم: «هیچوقت فکر نکردی فرار کنی؟ به یک جای دیگر بروی؟»
نگاهش را از من دزدید. «فرار؟ کجا بروم؟ اگر فرار کنم، برادر شوهر و دامادم مرا میکشد. اگر بمانم، باز هم میکشد... هر روز یک تکهای از جانم را میکشد».
این جملهاش سنگین بود. سنگین نه بلکه درد آور. زنی که هر روز با درد و ترس زندگی میکند، در جهانی که هر گوشهاش برای او دامهایی از ظلم و بی عدالتی روا داشته است. زندگی برای گل بیگم و زنانی مثل او، چیزی بیشتر از مرگ تدریجی نبود. آنها زنده بودند، اما زنده بودنشان هیچ معنایی نداشت.
پرسیدم: «دخترت خوشحال است؟»
نگاهی غمگین به من انداخت. «خوشحال؟» برای چند لحظه به فکر فرو رفت. «نمیدانم... شاید هم باشد. اما من میدانم که از همان روزی که آن مرد او را به خانهاش برد، دیگر هیچوقت همانی که بود، نیست. او هم مثل من شد، زندانی یک زندگی که هرگز نخواسته بود. او هنوز طفل بود و چند روز پیش شنیدم که باردار شده است. شب و روز از دست آن خواب نمیروم. آخی یک طفل چگونه می تواند زایمان کند. چگونه می تواند مادر شود؟».
سکوت باز هم بر فضای مصاحبه حکمفرما شد. پرسیدم: «هیچوقت به چیزی فکر کردی که آرزویش را داشته باشی؟»
گل بیگم به من خیره شد. «آرزو؟» انگار این کلمه برایش بیمعنی بود. «اینجا ما آرزو نمیکنیم. ما فقط زندهایم. زندگی؟ این که اسمش زندگی نیست... ما فقط نفس میکشیم».
با هر جملهای که گل بیگم میگفت، احساس میکردم که هر بار یک قدم به مرگ نزدیکتر میشوم. زنانی که هیچ اختیاری از زندگیشان ندارند، که در دنیای بستهای که هیچ روزنهای برای آزادی ندارد، نه زندگی میکنند و نه مرده میتوانند. فقط باید با مرگ تدریجی بمیرند.
از گل بیگم وقتی راجع به منابع درآمدش پرسیدم، با لبخندی تلخ گفت: «درآمد؟ اینجا هیچکدام از ما زنها درآمد نداریم. اگر بتوانی زنده بمانی، همانا خودش زندگی است.» گل بیگم هرگز سواد نداشت و اجازهای برای یادگیری به او داده نشده بود. تنها کاری که برایش باقی مانده بود، زنده ماندن در روزهای بیپایان بیعدالتی بود.
پرسیدم: «پس کی خرجتان را میدهد؟»
لحظهای سکوت کرد، انگار که پاسخ این سوال هم برایش دردناک بود. «بعد از اینکه شوهرم در جنگ کشته شد، همه چیز را از دست دادم. برادرانش سرپرستی من را به عهده گرفتند. فکر میکنی کمک میکنند؟... نه، فقط برای اینکه زنده بمانم. نمیگذارند از اینجا بروم، نمیگذارند کاری کنم. در این قریه، مردها همهچیزند. ما زنها فقط سایهایم».
پرسیدم: «تو هیچوقت نمیخواستی که خودت تصمیم بگیری؟ از این قریه بروی؟ وهیچوقت به فکر تغییر وضعیت خودت نبودی؟ به اینکه شاید با همدیگر تلاش کنید و صدای خودتان را بلند کنید؟»
چشمان گل بیگم پر از ناامیدی و خستگی بود. او به آرامی سرش را تکان داد و گفت: «تغییر؟ ما نمیتوانیم تغییری ایجاد کنیم. اینجا هیچکس صدای ما را نمیشنود. هر وقت هم که سعی کردیم، فقط بیشتر آسیب دیدیم. ما به اندازه کافی غم و درد کشیدیم تا یاد بگیریم که در سکوت زندگی کنیم».
پرسیدم: «اما آیا هیچ امیدی به فردا نداری؟»
او با نگاهی عمیق به دوردست، گفت: «امید؟ برای ما زنها امید یعنی یک وعده دروغین. شاید بچههایمان روزی بتوانند تغییر ایجاد کنند، اما من دیگر به این چیزها فکر نمیکنم. من فقط زندهام و سعی میکنم روزها را با درد و رنج سپری کنم».
پرسیدم: «وقتی به آینده نگاه میکنی، چه چیزی در آن میبینی؟»
او مکث کرد، گویی به کلماتش فکر میکرد. «هیچچیز. آیندهام مثل یک سایه است که هیچگاه نمیدانم کجا خواهد رفت. من هیچ آیندهای ندارم. همهچیز به تصمیمات دیگران بستگی دارد و من نمیتوانم در آن نقشی داشته باشم».
در دلش آرزوهایی وجود داشت که به خواب رفته بودند. زنانی که با دستهای پینهبسته و چشمان خسته زندگی میکنند، هر روز در میانه رویاهای ناتمام و ناامیدیهای عمیق قدم برمیدارند.
پرسیدم: «چطور میتوانیم صدای شما را به گوش دیگران برسانیم؟»
گل بیگم با نگاهی غریبانهاش به من خیره شد. «شاید با گفتن داستان من، صدای زنان دیگری مثل من را هم به گوش دیگران برسانی. اما باید بدانی که این کار به سادگی نیست. کسانی که قدرت دارند، نمیخواهند ما را بشنوند. ما در حاشیهایم، در میان سکوت و تاریکی».
گفتم: «نا امید نباشید من تا حد توانم تلاش میکنم که صدای شما را به گوش جهان برسانم». کمی خوشحال شد و امید را در چهرهاش دیدم.
گل بیگم، تنها یک نمونه از هزاران زنی است که در این سرزمین در بند هستند. صدای او باید به گوش جهانیان برسد تا شاید روزی تغییر در زندگی آنها آغاز شود.
پرسیدم: «اگر فردا روزی بتوانی صحبت کنی و صدایت را به گوش دیگران برسانی، چه چیزی را میگویی؟»
او با صدایی آرام و جدی گفت: «میگویم که ما انسانیم. ما هم حق زندگی داریم، حق انتخاب، حق آزادی. نمیخواهیم فقط سایهای باشیم که بر دیوارها افتاده. ما زندهایم و باید صدایمان شنیده شود».
به او گفتم: "من سعی میکنم داستانت را بگویم، صدای تو را به گوش دیگران برسانم. شاید روزی صدای تو در دنیا طنینانداز شود و تغییراتی در زندگی زنان مثل تو ایجاد کند."
او با لبخندی خفیف گفت: «امیدوارم. چون ما نیاز داریم که کسی صدای ما را بشنود. شاید با هم بتوانیم دنیایی بهتر بسازیم».
چشمان گل بیگم پر از امید و اشک بود. این امیدی بود که شاید در دل تاریکی هم ممکن بود درخشش داشته باشد. زنانی مثل او، اگرچه در قید و بند سنتها و قوانین مردسالارانه زندگی میکنند، اما روحی آزاد و امیدی بزرگ دارند. و شاید، روزی صدای محرومیت آنها در سراسر دنیا شنیده شود.
گل بیگم شاید یکی از هزاران زنی باشد که در مناطق دور افتاده افغانستان در سکوت و خاموشی از دنیا میگذرند. زنی که سالها در سکوت رنج برده است او نماینده زنانی است که در دل تاریخ گم شده اند، زنانی که با تمام قدرت در برابر سنتها و ناعدالتیها ایستادگی میکردند. صدای او، صدای تمام زنانی است که در این جهان تنها هستند. صدایی که اگرچه خاموش است، اما سنگینیاش بر شانههای تاریخ میماند. زندگی گل بیگم تنها داستان او نیست؛ این داستان زنانی است که هر روز با ستم و ظلم دست و پنجه نرم میکنند. او میدانست که دیگر زنان نیز همانند او در تنگنا قرار دارند، اما او به خود اجازه داد تا این مصاحبه را از او بگیرم، تا شاید از طریق نوشتن صدای محرومیت او به نمایندگی از صدای زنان مثل او در گوش جهانیان شنیده شود.

